تبليغاتX
نوشته های من
 

شهدا

سلام

مطلبي را ديدم و حيفم آمد ننويسم....

 

 

 

 

 

 

 

وقتي اين جمله را خوندم ناراخت شدم ....

از اين بابت كه خيلي از ما ها ديگه شهدا را از ياد برده ايم و كاملا برخلاف اونا رفتارمي كنيم...

 

 

 

منظورم اين چيزاي سطحي نيست...

كمي عميق تر دقت كنيم....

 

 

 

خدانگهدارتان...

 

...


 

نوشته شده توسط ماندگار در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 3:20 موضوع زندگی | لينک ثابت


اولين بروز رساني سال جديد

سلام دوستان گرامي....سال نو مبارك

 

سال نو مبارك

 

تاخير طولانيي در بروز نمودن وبلاگ  داشتم كه  از تمامي دوستان معذرت مي خواهم...

ايام نوروز گذشت   ... ودیگر ایام  هم  خواهد گذشت ...چه بهتر كه بدانيم چگونه مي گذرد...

جمله اي   اويل  سال بدستم رسید با اين مضمون :

"     كاش آغاز فصلي نو در زندگيمان فقط سالي  يكبار و در بهار نباشد   "

بعضي وقت ها وقتي مي نشينم  و به آينده و گذشته فكر مي كنم ....

مي بينم  كه كاري كه ارزش اين لحظه ها را داشته باشد انجام نداد ه ام...

 

شاد باشيد

 

اميدوارم كه سال۸۷ سالي پر بركت و سر شار از شادي  و نشاط ،توأم با سلامتي براي يكا يك دوستا ن باشد...

... 

مطلبی را  ديدم كه  قرار دادن آن را در اينجا  خالي از لطف نديدم...

نامه خودمانی 

...

این هم فونت نستعلیق

بعد از دانلود تو قسمت:

  WINDOWS\Fonts

 

کپی کنید

 

 

 

بهار فصل زيبايي 

 

همیشه ایام شاد باشید

 


 

نوشته شده توسط ماندگار در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 16:35 موضوع زندگی | لينک ثابت


تقدیر و شاید هیچ...

سلام

 

خيلي وقت بود كه مطلب جديدي ننوشته بودم...

ادامه مطلب تقدير را مي خواستم بنويسم، به همين خاطر به خاطر وقفه ايي كه بين قسمت اول و دوم آن پيش آمد، كل مطلب را از ابتدا تا انتها يكجا برايتان مي نويسم...

تقدير...

تا حالا چقدر به تقدير فكر كرديد؟


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ماندگار در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 14:11 موضوع زندگی | لينک ثابت


تقدیر...

سلام

 اصلا قصد نوشتن نداشتم ....

 مي خوام از اين به بعد فقط هفته اي يكبار آپ كنم.

امروز يه سري اتفاقات دور و بر من افتاد تا اين مطلب را بنويسم.

نترسيد اتفاقي  خاصي نبود ، بلكه اين موردي كه ديدم باعث شد تا در باب اين موضوع بنويسم....

 

شايد تقدير


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ماندگار در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 0:44 موضوع زندگی | لينک ثابت


نوشتن؟؟؟(2)

سلام

حالا مي خواهم يه ذره علمي تر صحبت بكنم........

امام علي (ع) مي فرمايند :

« نوشته تو ، رساترين چيزي است كه از جانب تو سخن مي گويد.»

يكي از برتري هاي انسان توانايي او بر صحبت كردن و نوشتن مي باشد . هر چه از گذشته باقي مانده همه از سخناني بوده كه به صورت نوشته در آمده اند. و اين چنين بوده كه فرهنگ بشري  در سايه نوشته هاي پيشن به غنا و وسغت امروزي رسيده است......

همه ما در زندگي مسئوليم ، گرچه شايد همه نوشته اي از خود به جا نگذارند ولي اگر   مي نويسم ، بر آن نوشته ي خود مسئول هستيم و بايد بدانيم كه نوشتن گرچه راحت است و رودرو نيست ولي ارزش بالاتري از سخن دارد و اين ارزش نبايد به اين راحتي از دست برود و ...

در مطلب قبلي در مورد راحتي بيان نوشته به سخن ، نوشتم و امروز در مورد ارزش نوشته نسبت به سخن...

اگر دست نوشته هاي باقي مانده ازتاريخ را قبول كنيم مي بينيم كه چه راز هاي از گذشته براي ما بيان مي كنندو چه ارزشمند هستند...

دليل غزت اهل سخن همين كافي است

كه خورده هاي قلم ، زير پا نبايد ريخت

 (صائب تبريزي)

 

 موفق باشيد...........


 

نوشته شده توسط ماندگار در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 1:39 موضوع زندگی | لينک ثابت


قدر نشناسان

سلام

عيدتان مبارك........

اميدوارم كه ايام ماه رمضان امسال ماه پر بركتي براي شما بوده باشد و از اين ماه فيض تمام رابرده باشید.

افسوس که ایام شریف رمضان رفت

سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت

                       (صائب)

ماه رمضان ،‌رفت ، و خيلي از ما ها هنوز اندر خم يك كوچه ايم ........

مهموني خدا تموم شد و اگه عمري باشه بايد تا سال ديگه صبر كنيم.........

معمولاً ما آدم ها هميشه به اون چيزي كه روبه رو مون باشه اصلاً توجه نمي كنيم

و هميشه با يك بي توجهي خاص از كنارش مي گذريم و با اتلاف وقت هيچ موقع به اون نمي رسيم با اينكه كنارمون هست...............

الان كه ماه رمضان رفته ، داريم در مورد ماه خدا صحبت مي كنيم و سال آينده هم بعد از اتمام ماه رمضان دوباره از خدا مي خواهيم كه ما را تو ماه رمضان بعدي بيامرزد.......

افسوس كه ما چه قدر نشناس هايي هستيم.......

ماه خدا را با اين عظمت به سادگي از دست داديم ...............

اصلا دلم نمي خواست امروز مطلبي  بنويسم ولي ................

اين مطلب تو دلم مونده بود  و به همين دليل نوشتم.......

ديروز كه واسه نماز عيد رفته بودم مسجد، عكسي از روحانيوني كه به رحمت خدا رفته اند را زده بودند مثل ، آيت الله ميرزا جواد تبريزي، آيت الله مشكيني و...

و همون بحثي كه گفتم ..........،

 ما قدر شناسان بعد از جدايي هستيم وبس........

بشينيم و فكر كنيم ، تا حالا شده از يه موردي يا فردي ، قبل از اينكه از دستش بدهيم ، تشكر كرده باشيم.......

مادرامون كه اين همه براي ماها زحمت مي كشند ...........

بي هيچ مزد و تشكري و ما ها به راحتي از كنار اين همه محبت اونا مي گذريم

 بدون اينكه حتي يه تلنگري بهمون بخوره........

تو اين شباي ماه رمضون قبل همه بيدار شدندو براي من و شما ها غذا آماده كرده و بعدش بيدارمون كردن كه سحري آماده است ، ...............

هيچي ديگه  واسه گفتن ندارم ، جز،..........................

دست درد نكنه مادر................

 به خاطر زحمتهايي كه ميكشي...................

ممنونتم............... 


 

نوشته شده توسط ماندگار در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 2:2 موضوع زندگی | لينک ثابت


عصبانيت و عواقبش.........

سلام دوستان عزیز

ممنون که با نظرات خوبتون به من کمک می کنید...

 راستش اصلا نمی خواستم مطلبی بزارم ولی چون امروز خیلی

 ناراحت بودم ،خواستم یه کم خودم سبک کنم و با شما دوستان

خوبم باشم....

امروز يه كمي ناراحت و عصباني بودم ....

آدما معمولا تو اين روز گار خيلي زود عصباني ميشوند وسريع

از كوره در مي رند .واقعيت اش اين است كه حد و آستانه

تحمل ما در اين ايام كم شده است ،كاري به دلايل اش ندارم

كه اقتصاد اين كار را كرده يا سيا ست ....

در هر حال يكي از مهمترين دلايلش كه مي خواهم فقط در مورد

اون صحبت كنم اينه:

خودمان و كوتاه نيا مدنهاي بي مورد طرفين باعث اين جنگ وجدلهاي بي مورد مي شود...

راستش را بخواهيم بگيم ،همه ما تقريبا هروز يه كلنجار كوچيك

را تجربه مي كنيم شايد به نظر اصلا قابل اشاره نباشد ،ولي اين

جر و بحث هاي به ظاهر ساده به تدريج كوههاي عظيم تنش را

ايجاد مي كنه.

خيلي ساده به يكي از اين موارد اشاره مي كنم ،مثلا اكثر ما با

 تلفن همراه پيام كوتاه sms  می فرستیم بعضی مواقع اینها

 تبدیل به جر وبحث ساده پیا مکی می شودکه خود آن نیز

اثر مخرب بر ذهن می گذارد...

راستش اکثرا بعد از این جر وبحث ها اولین چیزی که

سراغمون می آید :

اظهار پشیمانی و ناراحتی به عبارتی نوعی عصبانیت مجدد از

این که چرا عصبانی شدیم....

=======================================================

خلاصه کنم فقط سعی کنیم با تمرین صبر وبردباری و

با افزایش آستانه تحملمان ،قبل از آنكه پشيمان بشيم ،

عصباني نشيم و جر وبحث را همون اول كار خاتمه اش

بدهيم...

سعي مي كنم تو دفعات بعدي بازم در مورد اين مطلب ،

صحبت كنم.  

انديشمندي،شرط ماندگاريست....

 

 


 

نوشته شده توسط ماندگار در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 3:8 موضوع زندگی | لينک ثابت


زندگي

سلام دوستان ،من برگشتم    

1.     در حال زندگي كنيد ، به اين معني كه از چيزي كه امروز هستيد لذت ببريد ، بيشتر از آنچه كه آرزوي گذشته يا آينده را داشته باشيد.

2.     نياز به چيزهاي متفاوت ايجاد ناراحتي مي كند . خواستن  چيزهاي متفاوت سبب ايجاد انگيزه ،آرزو و عمل مي شود اما احسا س نياز كردن به چيزهاي متفاوت سبب ايجاد استرس ، درد و ناراحتي مي شود. پس بخواهيد اما نيازمند نباشيد.

3.     اجازه بدهيد ،امروز ، اطرافيان شما بدانند از آنها راضي هستيد ، از آنها تعريف كنيد چه در جمع و چه بطور شخصي اين تعريف مانند يك گنج با ارزش است ، اگر چه قيمتي ندارد.

4.     خودتان را سبك و راحت كنيد ، در اين تصور بزرگ ، آيا واقعا" چيز مهمي است؟

5.     تمام كساني را كه امروز خطايي از آنها سرزده را ببخشيد .

6.     نياز به اينكه (حق با شما ست) را رها كنيد.

7.     به اينكه ديگران نظرات خوبي در مورد شما داشته باشند وابسته نباشيد . يعني اينكه حالت عاطفي و احساسات خود را تحت كنترل داشته باشيد و هرگزاجازه ندهيد كه ديگران احساس شما را تعيين كنند . هيچ روز و هيچ كجا.


 

نوشته شده توسط ماندگار در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 3:9 موضوع زندگی | لينک ثابت


ای کاش می شد که

 

سلام

در این وانفسای زندگی ، که دمی مرگ است و دمی حیات ،

زندگی بسان برگ وباد در کنار هم و به یک پلک برهم زدنی

می گذرد.

کاش می دانستیم که در یاد هم بودن بسیار عزیز تر از آن چیزی

است که در به در دنبال آن می گردیم.

کاش می دانستیم که موفقیت خودمانیم وبس....

کاش می دانستیم که تمام اعضاء و جوانب پیرامون ما در پی موفقیت

ما هستند.

کاش به جای اینکه زندگی را سخت بگیریم ،بگذاریم که زندگی

سختی اش را به ما نشان دهد تا ما در پی  یافتن راه حل و علاج

آن باشیم ، نه خود سراغ مصائب برویم.

وهزاران کاش وای کاش های دیگر...............

آرزوهایی که در درونمان نهفته است وکاری در به ثمر رسیدن

آنها انجام نمی دهیم ومیگذاریم که در خلوتگه کنج ذهنمان خاک

بخورند..............

کاش روزی برسد که تما این کاش ها به واقعیت برسند....

به امید آن روز.......


 

نوشته شده توسط ماندگار در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 1:46 موضوع زندگی | لينک ثابت


فوتبال و زندگی

 

می خواستم در مورد زندگی بنویسم،بهتر دیدم با مثالی

 

 که دیروز افتاد شروع کنم:

 

مسابقات فوتبال لیگ برتر،اول از همه قهرمانی تیم

 

سایپا را تبریک میگم بعد از زحمات تیم استقلال هم

 

 در این فصل تشکر میکنم.

 

خوب قبل از اینکه بحث عوض شود بریم سراغ زندگی،

 

زندگی رامیشه به فوتبال تشبیه کرد،فوتبال بازی جالبی،

 

نه به خاطرهیجانش،بلکه به خاطرغیرمنتظره بودنش.

 

به خاطر اینکه شما نمی دونید چند لحظه بعد چیه میشه.

 

همین چند هفته قبل بود که استقلال تو صدر بود حالا...

 

زندگی هم همینه ،شماومن نمی دونیم که چی منتظرمون،

 

شاید این متن به آخر نرسه و...

 

ولی بعضی چیز ها هستش که باعث میشه که این زندگی

 

 در عین غیر قابل پیش بینی قابل پیش بینی باشد البته نه

 

 به صورت کامل بلکه می توانیم تا حدودی آینده ایی

 

 برای خودمان بسازیم.

 

شایداین حرفهابرای بعضی ازخوانندگان خوشایند نباشد،

 

ولی واقعیتی است بس عمیق.

 

زندگی،بله زندگی،زندگیی که ما می گذرانیم ومی توانیم

 

 بهتر از حال کنیم .

 

پس دست به کاربشیم و به این زندگی رنگ وبوی

 

برنامه ریزی وآیند نگری را اضافه کنیم،تا به آیند هایی

 

 که گذشته خواهد شد به دیده حسرت ننگریم.

 

موفق و سربلند باشید

 


 

نوشته شده توسط ماندگار در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 3:40 موضوع زندگی | لينک ثابت


خدا

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني،

 

پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود.

 

 او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند.

 

زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك

 

 افتاد،آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند.

 

 دست كودك را گرفت وداخل مغازه برد و

 

 برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

 

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت

 

حالا به خانه برگرد،

 

 انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي

 

 پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و

 

پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟

 

زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم.

 

 من فقط يكي از بندگان او هستم

 

پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد


 

نوشته شده توسط ماندگار در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 3:48 موضوع زندگی | لينک ثابت