تبليغاتX
نوشته های من
 

سپندارمذگان یا والنتاین

love

 مطلبی هست که سابق تو وبلاگ قبلی ام تو یه چنین ایامی نوشته بودم و اون والنتاین است...

 

  یک مطلب انتقادی...

 

29 بهمن ، روز سپندارمذگان ،

روز عشاق ایرانی شاد باد 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ماندگار در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 2:37 موضوع عشق و محبت | لينک ثابت


گلی سرخ برای محبوبم

  

       

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.  "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد.  "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميسهاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود:  "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.  ". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:  "زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جاگرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!  "

     

            طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به  

                        چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

 


 

نوشته شده توسط ماندگار در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 1:17 موضوع عشق و محبت | لينک ثابت


مادر

 

کودکی  که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ،

 اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم

برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را

برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و

 آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند .

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و

هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم  بفهمم مردم چه می گویند،

وقتی زبان آنها را نمی دانم.

خدا وند او را نوازش کرد و گفت:

فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است

بشنوی،در گوش تو زمزمه خواهد کرد و

با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:

فرشته ات دستهایت  را در کنار هم قرار خواهد داد و

 به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را بر گرداند و پرسید :

شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،

چه کسی  از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،

حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد:

اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی  توانم شما را ببینم

ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت:

 فرشته ات همیشه در باره ی من با تو صحبت خواهد کرد و

به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت

" گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود"

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صدایی از زمین شنیده می شد.

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی  یک سوال دیگر از خدا پرسید:

خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد،

به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.


 

نوشته شده توسط ماندگار در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 2:57 موضوع عشق و محبت | لينک ثابت


حافظ

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هوشیاران

 

دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

 

الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را

 

تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتار

 

گر آن عیار شهر اشوب روزی حال من پرسد

 

بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران

 

حافظ


 

نوشته شده توسط ماندگار در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 2:45 موضوع عشق و محبت | لينک ثابت


خدا

 

بچه بودم فكر مي كردم خدا هم شكل ماست

مثل من ، تو ، ما ، همه ، او نيز موجودي دوپاست

در خيال كوچك خود فكر مي كردم خدا

پيرمردي مهربان است و به دستش يك عصاست

يك كت و شلوار مي پوشد به رنگ قهوه اي

حال و روز جيب هايش هم ، هميشه رو به راست

مثل آقا جان به چشمش عينكي دارد بزرگ

با كلاه و ساعتي كهنه كه زنجيرش طلاست

فكر مي كردم كه پيپش را مرتب مي كشد

سرفه هاي او دليل رعد و برق ابرهاست

گاه گاهي نسخه مي پيچد طبابت مي كند

مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست

فكر مي كردم كه شب ها روي يك تخت بزرگ

مثل آدم ها و من ، در خواب هاي خوش رهاست

چند سالي كه گذشت از عمر من فهميده ام

او حسابش از تمام عالم و آدم جداست

مهربان تر از پدر ، مادر ، شما ، آقا بزرگ

او شبيه هيچ فردي نيست نه ، چون او خداست


 

نوشته شده توسط ماندگار در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 2:2 موضوع عشق و محبت | لينک ثابت


عشق

سلام

عمریست که می بازم ،یک برد ندارم

                                                 اما جه کنم عاشق این کهنه قمارم

عشق:

کلمه قرن،برای هیچ،

ببخشید که این چنین بیان کردم

عشقی تمامیتی که هنوز بشر در شناخت آن عاجز است

 ولی در ابراز آن واحساس آن به درجاتی در بین افراد نایل گشته است

پس بیاموز ای انسان وجوداً خاکی.........

                                       باطناً آسمانی..............

                                               ابراز عشق را............

 


 

نوشته شده توسط ماندگار در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 3:21 موضوع عشق و محبت | لينک ثابت


دعوت‌ عشق

بهتر است‌ عشق‌ را به‌ خانه‌تان‌ دعوت‌ كنيد!


خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط

 

با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد.

 

 زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌

 

ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد

 

 و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

زن‌ گفت‌ : خير، سركار است‌.

 

 آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌.

 

 بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌

 

همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد.

 

مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو

 

كه‌ من‌ درخانه هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌.

 

 سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه راهنمايي‌ كرد

 

ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌.

 

  زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه:

 

اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش

 

‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌.

 

 حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و

 

 تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك از ما هستيد!

 

 زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.

 

شوهر كه ‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌:

 

بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌.

 

اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌!

 

در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود

 

گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم

 و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟

 

 سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌:

 

بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌،

 

 برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،

 
سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد

 

 كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟

 

 لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد.

 

در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان

 

‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده

 

‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند.

 

 زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌:

 

من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌!

 

 دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را

 

دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون

 

‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد،

 

 هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند .


هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد .

 

 


 

نوشته شده توسط ماندگار در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 3:40 موضوع عشق و محبت | لينک ثابت