تبليغاتX
نوشته های من
 

تولدت مبارک


سلام درست تو ماه خرداد هستیم ولی اینو تقدیم می کنم به....

بانوي ارديبهشت

قسمتِ من از بهار ، سهم ِ من از سرنوشت

تولدت مبارك ، بانوي ارديبهشت

زيباي قصه ي من ، خواب ِ كدوم طلسمي؟

بگو به جز فرشته ، بهت مياد چه اسمي؟

خواب ِ قشنگ بركه ، روياي دور يك قو

درامتداد ِ پرواز ، پرستو تا پرستو

نبودي من مي مُردم ، نباشي من مي ميرم

تو هستي كه هميشه ، هر لحظه جون مي گيرم


راز نگفته ي عشق ، حرف نخونده ي دل

بيتابي هاي امواج ، بي خوابي هاي ساحل

آرامش ِ يه جنگل ، نوازش ِ يه دريا

بگو  كه تو كي هستي؟  معمّا در معمّا

نجابت ِ گل ِ سرخ ، حياي سبز ِ باغچه

فال ِ قشنگ ِ حافظ ، دلخوشياي طاقچه

پنجره هاي خونه ،دلواپس ِ هميشَه ن

وقتي دلت مي گيره ، جاده ها ابري مي شن

وقتي كه خيس ِ چشمات ، بغض مي كنه خيابون

همگريه مي شه با تو ، شرشر ِ تند ِ بارون

بخند تا من بخندم ، عاشقتم هميشه

گُل هر چي غنچه باشه ، لب ِ تو كه نميشه

تولدت مبارك

تولدت مبارك

منبع:http://www.shaya.parsiblog.com


 

نوشته شده توسط ماندگار در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 3:28 موضوع خاطره | لينک ثابت


عشق

سلام

عمریست که می بازم ،یک برد ندارم

                                                 اما جه کنم عاشق این کهنه قمارم

عشق:

کلمه قرن،برای هیچ،

ببخشید که این چنین بیان کردم

عشقی تمامیتی که هنوز بشر در شناخت آن عاجز است

 ولی در ابراز آن واحساس آن به درجاتی در بین افراد نایل گشته است

پس بیاموز ای انسان وجوداً خاکی.........

                                       باطناً آسمانی..............

                                               ابراز عشق را............

 


 

نوشته شده توسط ماندگار در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 3:21 موضوع عشق و محبت | لينک ثابت


خدا

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني،

 

پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود.

 

 او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند.

 

زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك

 

 افتاد،آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند.

 

 دست كودك را گرفت وداخل مغازه برد و

 

 برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

 

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت

 

حالا به خانه برگرد،

 

 انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي

 

 پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و

 

پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟

 

زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم.

 

 من فقط يكي از بندگان او هستم

 

پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد


 

نوشته شده توسط ماندگار در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 3:48 موضوع زندگی | لينک ثابت


دعوت‌ عشق

بهتر است‌ عشق‌ را به‌ خانه‌تان‌ دعوت‌ كنيد!


خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط

 

با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد.

 

 زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌

 

ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد

 

 و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

زن‌ گفت‌ : خير، سركار است‌.

 

 آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌.

 

 بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌

 

همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد.

 

مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو

 

كه‌ من‌ درخانه هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌.

 

 سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه راهنمايي‌ كرد

 

ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌.

 

  زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه:

 

اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش

 

‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌.

 

 حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و

 

 تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك از ما هستيد!

 

 زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.

 

شوهر كه ‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌:

 

بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌.

 

اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌!

 

در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود

 

گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم

 و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟

 

 سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌:

 

بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌،

 

 برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،

 
سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد

 

 كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟

 

 لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد.

 

در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان

 

‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده

 

‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند.

 

 زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌:

 

من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌!

 

 دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را

 

دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون

 

‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد،

 

 هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند .


هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد .

 

 


 

نوشته شده توسط ماندگار در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 3:40 موضوع عشق و محبت | لينک ثابت


سلام

 

بنام او كه بزگ است وبزرگي را به ما آموخت

 

«خدایا:

به من زيستن عطاء كن كه

در لحظه مرگ ،

بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ،

حسرت نخورم ،

و مردني عطاء كن كه ،

به بيهودگيش ،

سوگوار نباشم..»

 


 

نوشته شده توسط ماندگار در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 3:26 موضوع Others | لينک ثابت